+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 18:17  توسط قاصدك
|

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس
راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم.
دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما
از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر
رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها
خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها
رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی
از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6
ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه های
بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و
آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كرد.
خداوند در ادامه فرمود: آيا می دانی در
تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودی در حقيقت
ريشه هايت را مستحكم می ساختی. من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم
همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه
نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن.
زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.
در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.
گفت:
تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 19:29  توسط قاصدك
|

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب
گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از
گندم زار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و
شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي
ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين !
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت!!!
استاد
پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت
بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي
برگردم!
استاد گفت: ازدواج يعني همين !!!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 18:55  توسط قاصدك
|

كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر
رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ،
هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود،
اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت
گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه
میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از
تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:34  توسط قاصدك
|

باران
بشدت میبارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند ، ناگهان
تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد .
از
شانس خوبش ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد
و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه
بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد .
کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد
راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد .
پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : " بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه . "
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون
تا
راننده شکل و قیافه قاطر رو دید ، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف
بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید
با
هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش
رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطر و سپس با زدن ضربه رو
پشت قاطر داد زد : " یالا فردریک ، هری ، تام ،پل ، فردریک ، تام ،
هری پل .... یالا همگی با هم سعیتون رو بکنین ... آهان فقط یک کم دیگه
، یه کم دیگه .... خوبه تونستین !!! "
راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه .
با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد :
" هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه ، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است ، نکنه یه جادوئی در کاره ؟! "
کشاورز پاسخ داد : " ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست "
اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه ، آخه میدونی قاطر من کوره !!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 16:22  توسط قاصدك
|